تبليغاتX
برف و بلوط و ماه

برف و بلوط و ماه

درباره ادبیات و هنر و زندگی

من سیاه و توسفید

مختار شکری پور

 

بعد ازتو

رنگین کمان پاییز

برایم سیاه و سفید شد

چرا که من

سیاه تو را پوشیدم

وتو اندوهت را

درملافه ای سفید پوشیدی و رفتی

یک سال ازآن شامگاه حزن انگیز شوم و خبری که کلاغ سیاه اتفاق برایم آورد گذشت اما هیچ ازسنگینی آن غم بزرگ شانه های مان را ترک نکرده است و هنوز با غم غربت بی تو بودن کنار نیامده ایم و       خواب های مان رنگین از تو ست هرچند که من یکی محو و مبهم می بینم تو را. هربارکه از خواب تو بیدار می شوم ؛ این نبود تو مرا به نخستین لحظات بی تو بودن می برد . غم و حسرت عجیبی است و هیچ راهی برای برون رفت از آن نیست و باید تا ابد این بار سنگین را با خود حمل کرد و هزار سال دیگر هم که بگردد ؛ نه تنها ذره ای ازفقدان تو نمی کاهد بلکه هر سال ریشه های این درخت حسرت فقدان تو بیشتر وبیشتر دردرونم فرو می رود چرا که هر سالی که ازاین فاجعه که بگذرد ؛ بی تو بودن برایم سخت تر و نوستالژی تو برای مان گسترده ترمی شود. نوستالژی که عمیق ترین حسرت را با خود دارد و هرگز    نمی توان به بازیابی آن پرداخت . مادر جان ! باور کن نمی دانم چه بگویم تا که زندگی بی تو بودن را برای مخاطب این متن تصویرکنم . حالا دیگرتصمیم گرفته ام که از دیدن عکس های تو عبور کنم و یادگارهای های تصویری تو را ببینم . کاری که بعد از یک سال هنوزجرات آن را پیدا نکرده ام و مدام ازاین زمان به زمان دیگرموکول کرده ام.

        مادر عزیزم ُ باورکن دیگر پاییز رنگارنگ باغ ها و کوهستان های بلند زادگاه من و آرامگاه تو "نودشه"باآن همه رنگ، برایم دیگررنگی ندارد چرا که فصل مرگ تو است . مرگ پاییزانه و مظلومانه و ناگهانی سخت تو که نه تنها تو مادر عزیزمان را بلکه پاییز را بارنگین کمان دلگیرکننده رنگ اش و انارهای ترک خورده درباران هم از من گرفت . حالا باید منتظر فصل برف سپید بمانم تا به خانه ای برگردم که از هر نقطه اش هزاران خاطره از تو داریم .من پیش تو برمی گردم مادر اما دی ماه که به قول سید علی صالحی ، شاعرگرامی ، فصل عاشق شدن است نه آبان که رنگ مرگ بر زندگی تو پاشید و آه وحسرت بر سرما . پس قرار ما یک روز برفی برسرمزارت تا شاید با بارش آرام برف برمزار بلندتو و سکوتی که به همه جا می بخشد؛ کمی من و ما را تسکین دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 19:15  توسط مختار شکری پور  | 

ازسفر برمی گردم

چنار نامق

ترجمه مختار شکری پور

 برای همه کسانی که از سفر برمی گردند و با جای خالی عزیزان شان مواجه می شوند!

اصل این شعر را که خواندم همذات پنداری عجیبی با آن کردم چرا که من هم از سفر برگشتم و مادرم دیگر نبود اما به هرجا سرک می کشیدم حضورش با تبسمی معصومانه و شیرین برلبانش مقابل چشمانم مجسم می شد . هربارنیز که به زادگاهم سفر می کنم با جای خالی او مواجه می شوم و می گریم و می گریم و ... یادش برای همیشه در یاد مان می ماند وخدا می داند که چه قدر دل مان برایش تنگ شده است اما جز یاد آوری خاطرات شیرین اش کاری از دست مان برنمی آید .

 

دیر زمانی است که آویزان شده ام

با زنجیر وطناب های وحشت

بسیار می ترسم

که ریسمان باریک این عشق از هم بگسلد و

درپل صراط اش سقوط کنم

در این سفرمن خواب دیدم ،

خوابی گسترده تر از خیال پریشان گردشگری

خواب دیدم که اندیشه و دل و جسدم

هرکدام درشهری جدا از هم افتاده اند

درشگفتم که اکنون

سرم هوای کدام وادی دارد ؟!

از سفر برمی گردم و توآنجا نیستی

رفته ای و

روی بال سپید پرنده ای مهاجرهم

آدرسی برایم به جا نگذاشته ای

رفته ای و اما

بوی لیموهای لطیف عشق ات

که به تاک درختان حیاط آغشته است

دسته پروانه های درونم و

سر باغچه را

مست کرده اند ...

فقط نامه خداحافظی برای درختی فرستاده بودی

که سایه اش به قامت بوسه ای از من بود

درخیالم نیز دیگر خیابانی نیست

تا از آن بگذرم

قانونی هم برای بنیان زندگی سراغ ندارم

خوب می دانم ؛

سفر غمی بزرگ است

که روی راههای نا پیدا یقه ام را می گیرد

پس دیگر چگونه آویزان ات شوم

 قابل توجه است این شعر به همراه شعری دیگر از این شاعر کرد عراقی ۲۹ تیرماه ۹۰درروزنامه فرهیختگان منتشر شده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 16:36  توسط مختار شکری پور  | 

 

دو شعر از مختار شكری‌پور

دلتنگی‌های شبانه

شب كه هجوم می‌آورد
تنهایی از دیوارها می‌چكد
یاد مادر می‌آید و
روی شیشه می‌نشیند
پنجره را می‌گشایم و
دلتنگی‌ها را با ماه تقسیم می‌كنم.

مرگ در پاییز

با برگ‌ها بر زمین افتادی
و پاییز
چه همراهی‌ها كرد
با رنگین‌كمان حزن‌انگیز خویش
كه چون مه بر جنگل نشست
و مانند مرگ
بر تن تو ! 

قابل توجه است ُ این دوشعر با همین عکس چهارشنبه ُ ۲۶اسفند ماه ُ در صفحه شعر روزنامه فرهیختگان منتشر شد .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:42  توسط مختار شکری پور  | 

 

بانو پیروزه اشرفی

امروزچهلمین روز مرگ مادر عزیزم ، بانوی ساده و معصوم کوه و باغ ودرخت "پیروزه اشرفی"است . این چهل روزریاضت بی مادری ُ برایم مثل چهل سال گذشت و فکر نکنید که اغراق است بگویم ُ ثانیه به     ثانیه اش ، به صورت خود آگاه و نا خود آگاه ، غم واندوه و از همه کشنده ترحسرت از دست رفتن ناباورانه و تلخ اش بر دلم سنگینی می کرد.به خاطر این حال و ماتمی که همه خانواده را در لاک خود و مویه های مدام فروبرده بود و برده است ، نوشتن را به بعدها موکول کردم و به خود فرصت دادم که شاید کمی این همه دلتنگی و حزن در درونم رسوب کند تا این نوشته را بنویسم اما چهل روز که نه ، بلکه چهل سال دیگر هم که بگذرد ، آن چهره معصوم و مغموم که به قول "اخوان ثالث" ؛ ابرهای همه عالم در دلش          می گریستند ، ازمقابل چشمان من ، که بهت زده از مرگ ناباورانه و غافلگیر کننده پاییزانه اش شدند ، به کنارنمی رود و غم بزرگ رفتن اش در خواب وبیداری بر دلم سنگینی می کند. به راستی مانده ام که چگونه حتی کمی ازاین همه  غم واندوه را در اینجا ترسیم کنم . باید دردلم باشید که ببینید چه حالی پیدا می کنم ؛ به هنگامی که عکسی از او می بینم و یا چهره اش ، با آن تبسم های معصومانه و کودکانه اش ، در چشمان ذهنم انعکاس پیدا می کنند ؛. حالی که تنش های چند گانه و چندلایه عاطفی و فلسفی در ذهنم پدید می آورد وچون خوره به جانم می افتند . باور کنید دراین چهل روزیک خواب عادی هم ندیده ام و خواب هایم مدام کابوس اند . حالا کابوس های عالم بیداری هم بمانندکه ملموس تروکشنده تر هستند .

           وجه عاطفی قضیه را هم ، هر کسی که مرگ مادر ویا عزیزی چشیده باشد ودلش زیر غبارهیچ و پوچ این دنیای جدید ارزش گریز مدفون نشده باشد را درک می کند . دلتنگی های مدام وبی پایانش را می فهمد اما وجه فلسفی قضیه که بار افزونی برمن است ؛ به تنش هایی بر می گردد که خود مساله مرگ برایم پدید  آورده است  . بخصوص اگرچون منی درآن غرق شوی وبه چندوچون آن بیندیشی اما از همه ناراحت کننده تر، حسرت و چالش بزرگی در ذهنم است .اینکه اگر مادرم آن زمان دریک بیمارستان تهران بستری می بود ؛ چنین اتفاقی برایش می افتاد یا نه ؟ مثل دفعات دیگری که با بستری شدن از مرگ حتمی نجات پیداکرد . مادرم در مهر ماه به تهران آمد و بعد از کلی تلاش و مشاروهای گوناگون ریه وقلب و تحمل درد شدید ناشی ازسنگ های کیسه صفرایش ، که در مجاری صفراوی او قرار گرفته بودند ، به صورت بسته، به خاطر ریسک بالای عمل ناشی از ریه های گرفته اش ، با دستگاهی به نام       "نیدل نایف "عمل بسته شد و شاداب و شوقناک ، با وجود پافشاری محتاطانه من به ماندنش در تهران ، به نودشه زادگاه مان برگشت وبعد از دو سه هفته به یکباره دچار خونریزی داخلی شد . بلافاصله با دکترهایش تماس گرفتم و همه احتمال می دادند که ناشی از خراش های لوله هایی که هنگام عمل و همچنین برای خروج ترشحات معده اش از گلویش ردکرده بودند باشد . حتی محض احتیاط از اوهم عکس ریه گرفتند ؛ مبادا که ناشی از خونریزی ریوی باشد اما متاسفانه دکتر متخصص داخلی بیمارستان قدس پاوه فقط تشخیص کمی عفونت داده بود ودارو برایش نوشته بود تا هفته بعد . ما هم به دکتر اعتماد کرده و به خیال اینکه خونریزی ناشی از همان خراش های ساده گلویش ، که مدام خودش هم می گفت که زخمی شده است ، به تشخیص دکتر همان بیمارستان قناعت کردیم تااین هفته هم بگذرد و تعطیلات به سر آید .در طول هفته یک باردیگربه این قضیه دچار شد اما به خاطر تعطیلات عید قربان منتظر رجوع دوباره اش به همان دکتربودیم وتا بعد به تهران بیاید اما همان روز موعود به یکباره و درپله های مطب همان دکتر دچار خونریزی شدید باحجم زیادی شد و دربیمارستان فوت کرد . در گزارش پزشک ، برگشت استفراغ خون به مجاری تنفسی و عوارض ناشی از آن ، دلیل مرگ ناگوار وتلخ اش اعلام شده بود وماراب هحسدتی این چنین عمیق مبتلا کرد. من که از این حسرت تا ابد رها نخواهم شد اما برای پرهیز از اطاله مطلب در اینجا سخن کوتاه می کنم و می خواهم از خبرمرگش بگویم که رنگ زندگی رابرایمان عوض کرد . خبر جان کاه و به ناگاه و ویران کننده بود و حیران ومبهوت درخود فرو ریختیم . ایام جشنواره فیلم کوتاه بود و با همسرم برای دیدن فیلم به سینما فلسطین تهران رفته بودیم . خبر را که دادند درآن جمعیت انبوه ، جای گریستن نبود چرا کسی نمی دانست که چه برسر مان آمده است ! خبر آن قدر تکان دهنده و مبهوت کننده بود که در جاخشک مان زد . همسرم از شدت تاثر وخبری چنین تکان دهنده بر خود می لرزید و من هم به ناچار تحمل کردم . شوکه خبربودم و یک ساعت قبل با مادرم تلفنی صحبت کرده بودم و از انارهای سرخی می گفت که برای مان فرستاده بود . انارهایی که خون پاکش را برایم تداعی می کنند که بی رحمانه تقدیر ریخت . خونی که دیگر نمی توانست دردرونش نگه دارد چرا که دلش خیلی خون بود ؛ از تهران و بیمارستان هایش که برایش به منزله زندان بودند و گویی دردلش از چگونگی دوام آوردن ما دراین شهر بی در وپیکر وسرشار از دود و آهن و دوندگی و غربت ، حیران و محزون است . در واقع دلش برای مان می سوخت اما نمی دانست که ماهم بدین جا گرفتارآمده ایم وگرنه شاهین دل درکوهها و باغ های "نودشه"، سیرمی کند .

        بیست و هفت مهرماه خوشحال و سالم از بیمارستان مرخص شد و مثل هربارحال پرنده ای رها شده از قفس را داشت و با چشمانی سرشار از شوق و شعف تهران را ، در ترمینالی که معنای واقعی آزادی را برایش داشت ، ترک کرد و به خانه اش در درروبروی شاهوی بلند ، با آن قامت سیاه وسفید با هیبت اش ، رفت چرا که آن را به تمام جهان ترجیح می داد . خانه ای درحصار کوههای بلند زادگاهم "نودشه" درمنطقه"هورامان" و باغ هایی پر برگ که درآن روزهای پاییزی تبدیل به رنگین کمان حزن انگیزی شده بودند و به شدت ، دل محزون وخزانی ما را همراهی می کردند . درآن روزهای تلخ فقط شعرگوش می دادم و تسکین دیگری نداشتم . بخصوص شعر"شاملو"وترجمه هایش و"خیام" با صدای او چرا که مرا به واقعیت نگری هرچند تلخ مآبانه از مرگ واقف می کرد و با این ترجمه از"مارگوت بیگل" که می گوید :   "از کسی نمی پرسند چه هنگام خدا نگهدار بگوید /از عادات انسانی اش نمی پرسند /از خویشتنش نمی پرسند ./ زمانی /به ناگاه /باید باآن روی در روی در آید /تاب آرد /بپذیرد /وداع را/درد مرگ را/فروریختن را ،/تا دیگر بار بتواند که برخیزد ."مرا تسکین می داد . شاملو دراین ترجمه اش از"مارگوت بیگل" و شعر"شبانه"خودش در مجموعه "دشنه در دیس" ، که چندی پیش"آیدا"هم درآلبوم"آفتاب های همیشه" آن را دکلمه کرده است ، از مرگ به عنوان پدیده ای آنی و غافلگیر کننده و به نوعی تقدیرگرایانه و به ناچار پذیرفتنی یاد می کند و ذهن مرا با بخشی ازاین شعر: " ودر ایمن تر کنج گمانت / به خیال سست یکی تلنگر/آبگینه عمرت /خاموش /درهم شکند ."به تامل درشکل مرگ مادرم وا می داشت . اینکه به رغم سال ها بیماری ریوی ، تحمل یک غده خوش خیم روی غدد فوق کلیوی اش و عبوراز بیماری سنگین سنگ کیسه صفرا و تحمل بارها بستری شدن در بیمارستان های تهران ، ناگهان براثرخونریزی آنی داخلی به احتمال قوی ریوی جان باخت و هنگام وداع ، به رغم بارها خداحافظی کردن و به زندگی برگشتن ، خدا نگهداری نگفت و رفت . شعریاد شده ؛ مصداقی ازشکل مرگ مادرم است و همان رباعی معروف"خیام"را درذهنم تداعی می کندکه می گوید :"جامی ست که عقل آفرین می زندش / صد بوسه زمهر بر جبین می زندش/این کوزه گر دهر چنین جام لطیف /می سازد و باز بر زمین می زندش ." شعرهایی که مرا علاوه بر تالمات ناشی از جای خالی مادر وخلاء عاطفی موجود ، دچار تنش هایی فلسفی هم کرد و زندگی را با وجود مرگ در نظرم نچسپ وناپایدارکرده است . هر چند که مرگ به زندگی رنگ و دریغ از دست دادن آن را می دهد اما برای انسان ُ در مواجهه با مرگ عزیزان است که رخت بر بستن یکباره فردی ، که رکنی اساسی از زندگی ات بوده است ، برایش چالش برانگیز می شود . چالشی که عقل آن را می پذیرد اما احساس با آن به ستیز برمی خیزد و خیال در آن اوج می گیرد و برای خود تصویر های گوناگونی از حالت و سرنوشت کنونی آن عزیزاز دست رفته می سازد . درواقع ، این چالش ها بود که این شعر شاملو :"کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود /انسان با نخستین درد ."برایم ملموس تر شد وفهمیدم که این شعر از چه درک عمیقی از هستی ودرد های موجود درزندگی انسان برخاسته است .

         نمی دانم !؟دیگر چه بگویم و به قول معروف زبان قاصر از گفتن خیلی چیزها است و باید گفت که سکوت در این موقعیت ها به راستی سرشار از ناگفته هاست و بهتراست که دلتنگی های آدمی را باد چون گردی براین جهان سرشار از آلودگی و ابتذال بپاشد. جهانی که بیشتر ساکنان آن درورطه هیاهوهای پوچ غلطیده و نه اصل زندگی را می چسپند و نه خیام گونه دم را  غنیمت می شمارند ونه مرگ را با آن همه رازی که به دنبال دارد در می یابند . ومن در این جهان باید خود را به اشک های ریخته و هنوز نریخته از چشمانم بسپارم و این دلتنگی وسیع و بی پایان را تا ابد "پرومته" وار بر دوش بکشم .دلتنگی بی پایان وابدی برای مادرم که حالا شب ها آن را درلابلای ستاره ها می جویم و گاهی به ما چشمک می زند .

غروب چهارشنبه / هشتم دی ماه هزار سیصد وهشتاد ونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 19:32  توسط مختار شکری پور  | 

 ترجمه مختار شکری پور 

 درخت هم عاشق است

چرا که در بهار

خودرا می آراید

اما پاییزکه می فهمد

نامزدش شیمیایی شده

گیسوانش را می کند و

کلاه گیسی خاکستری به سر می کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 10:10  توسط مختار شکری پور  |