تبليغاتX
برف و بلوط و ماه

برف و بلوط و ماه

درباره ادبیات و هنر و زندگی

 

 

" خیال راهی نیست که ما رابه بهشت برساند بلکه سلاحی از اسلحه های جنگ در جهنم است...ساختن بهشت برای من مهم نیست ،هرگز در جستجوی آن نیز نبوده ام و به آن نیز نیندیشیده ام .من با یاری خیال روی زمین می گردم...میان باغهای پنهانی درون انسان.خیال ابزاری است که مرا برای شناخت بهتر انسان یاری می دهد...خیال پریدن ازروی حقیقت وافتادن در رویا نیست...تو اشتباه می کنی و مرا خوب نشناخته ای...اشتباهی محض.آن سوی خیال، حقیقت است؛انتهای حقیقت،مرگ نیز از این گونه است چرا که مرگ چیزی نیست ُ جز آن سوی حقیقت."

"باغهای خیال،از آن رو زیبایند که دکورحقیقت نمی شوند واگر خیال تبدیل به چیزی شود که راستی را بپوشاند ؛ نیرویی می شود ترسناک...مرا ببخش ای برادر غریبم ،تصور می کنم شما می خواهی که من وتوبا هم چیزی درست کنیم که کثافت و زشتی این شهر را پنهان کند...اگر می خواهی که خیال من به یاری تو بشتابد ،کاری نکن این همه زشتی را نبینی..خیال سفری زیباست اما نباید فا جعه ها از یاد انسان بروند."

 آنچه که آمد  بخش هایی کوتاه  از گفتگوی "غزل نویس" و"خیال" در آخرین اثر "بختیار علی"  بود که ترجمه کردم برای تان .امیدوارم بپسندید. 

 این راهم  در باره ی "بختیار"نوشتم :

"بختیارعلی "رمان نویس ،شاعر ونظریه پرداز اندیشمند کرد عراقی است.او در سال 1960درشهر سلیمانه ی کردستان عراق چشم به جهان گشودودر همانجا تحصیلات مقدماتی و متوسطه را به پایان رساند وسپس در دانشگاههای شهر های"سلیمانیه"و"هولر" (اربیل)به تحصیل در رشته زمین شناسی پرداخت تا اینکه درتظاهرات دانشگاه سلیمانیه درسال۱۹۸۳مجروح شد.بدین ترتیب بود که دانشگاه را رها کرد وتمام وقت خود را صرف آفرینش ادبی کرد.در همان سال بود که قصیده ی "سرزمین"که قدیمی ترین قصیده ازمجموعه قصیده های او می باشدرا سرود.همان قصیده که9سال بعد آن را در مجموعه شعر "گناه "و"کارناوال چاپ کرد.

بعد ازراه افتادن دوبا ره ی جنگ های داخلی میان احزاب سیاسی کردستان عراق" درسال 1994،"بختیار علی" کردستان را به نشان اعتراض به این برادر کشی ها  ترک می کند ورهسپار سوریه می شود و بعد از 9ماه زندگی دردمشق خود را به آلمان می رساند. اوتا سال 1999در "فرانکفورت" اقامت می کند .در همان ایام به همرا ه جمعی از همراهان كرد خود، مجله "ره هه ند"(رهند) را در اروپا منتشر می کنند.او در همان سال به شهر "کلن" آلمان نقل مکان می کند وهم اكنون نیز مقيم آنجا ست . بختيار على نخستین رمانش "مرگ دومین تک فرزند"رادر سال 1997در سوئدمنتشر کرد و یک سال بعد نیز دومین رمان خود  با عنوان "غروب پروانه"را توسط انتشارات"رهند" در استکهلم سوئد به چاپ رساند. وقتی هم  که رمان سوم او با عنوان "واپسین انار جهان"سال 2002در سلیمانیه منتشر شد؛اتفاقی جدید درعرصه ی رمان نویسی کردی روی داد وتوجه خیل فر هیختگان و نویسندگان و شاعران کرد را بر انگیخت .بختیار علی همچنین یکی از شاعرانی بود که همراه با دکتر فرهاد پیربال،دیگر شاعر ونویسنده ی کرد، راه برون رفت از بحرانی که شعرکردی به آن دچار شده بود را پیدا کردند و با آثاری همچون «دروازه ها ،عشق،جلاد،کتاب آدمکش ها،کارناوال ،شهر،گناه ،کار کردن در جنگلهای فردوس "خدمت بزرگی به ادبیات کردی کرد.

رمان های"شهر موسیقیدانان سپید" و"غزل نویس و باغ های خیال " ازآثار متا خراین رمان نویس مشهور نوگرا وفیلسوف کرد هستند که هر دوازجانب صاحب نظران ادبی از آثار جریان سازوقابل توجه وتامل ادبیات امروز کردی قلمدادشده اند.  

بختیار علی علاوه بر این، یکی از جدى ترين و تاثيرگذارترين روشنفكران معاصر كردستان با  تاليفاتی نظرى و تحليلى است که بیشترآنها را در مجله " رهند" به چاپ رسانده است و در اين زمينه كتاب هاى" ستيزه جويان ايمان" و "خواننده قاتل" را نیز نوشته است. عمده شهرت بختيارعلى دراین زمینه به دلیل نوشتن نقدهاى بنيادينی است كه در آنها به نقد و تحلیل ساختارهاى فرهنگى، اجتماعى و سياسى حاكم بر كردستان پرداخته است . در اين ميان تقدس زدايى و نقد درونى راديكال وى از مفهوم موجود «هويت و ناسيوناليسم كردى" بسیار چشمگیر بوده و واكنش هاى گوناگون و متفاوت روشنفكران و سياسيون كرد وهمچنین واكنش خصمانه ى سنت گرایان را بر انگیخته است.  از سوى ديگر تاليفات بختيار على مورد استقبال متجددان و جوانان علاقه مند واقع شده  و موجى نو از مباحث نظرى را در ميان آنان به راه انداخته كه در نوع خود بى نظير است.او كارهاى تحليلى و مقالاتى نیز حول محور غرب شناسى دارد اماعمده شهرت وی  به نو شتن چندین رمان و مجموعه شعراو بر می گردد .

آثار "بختیار علی"سرشار از شاعرانگی ناب وتجلی گاه خیال های ظریف و رنگارنگ وتصاویرنابی هستند که مخاطب را به یک سفر عمیق درونی خیالی دعوت می کنند.اودر این مسیرما را به کشف های جدیدی نایل می کند.کشف هایی که ما را به چالش با اندیشه های سطحی پیرامون مان وا می دارد و در این میان چشم اندازهای تازه ای را بر روی مان می گشاید که در آنها یک زیست انسانی آرمانی و به دور از تعصب های مستبدانه و فاشیستی متصور شده است.

 

"بختیار علی"ضمن چالش شدید با اعتقادات متحجرانه ما را به نگاهی نو وآزاد منشانه از مفاهیم ازلی ابدی انسانی رهنمون می کند والبته در این ورطه گاهی نیزدچار کج مداری هایی افراطی می شود که نتیجه ی تجربیات مقطعی اوو مکشوف شدن  تفکرات آنی به ذهنش است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:10  توسط مختار شکری پور  | 

این شعر را لحظه ی تحویل سال ۸۷ در کارت تبریکی به همسرم "صفورا "تقدیم کردم.

بهارمن 

بهار

حلول توست

آن گاه که سرگردانی ام را به پایان می بری

در سپیده دم رمضان عشق

 بهار

خنده ی توست

آن گاه که دیوار دندانهایت فرو می ریزد

درلحظه ی آوار عشق

بهار

شکستن کاسه ی چشمان توست

آن گاه که اشک هایت طغیان می کنند

با زلزله ی پلک هایت

بهار

رویش توست

آن گاه از سفر اعماق زمین باز می گردی

با تیک تاک حیاتی دیگر

 تو

با بهار می آیی

و زمستان از پنجره ام می گریزد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:44  توسط مختار شکری پور  | 

در باره‌ی کژال ابراهیم خدر

کژال ابراهیم خدر

"کژال ابراهیم خدر" از شاعران مطرح کردستان عراق است. وی از دهه‌ی 80 میلادی به سرودن شعر روی آورده و با سرودن مجموعه شعر "جنگ و آشتی انگشتان" و چاپ آن در سال  2000 توانست جایگاه خود را در شعر معاصر کردی  تثبیت کند.

شعرهای وی عمدتا عاشقانه‌هایی کوتاه هستند که در آنها به بیان رنج‌های عمق یافته‌ی خود پرداخته و انتقاداتی آرام، شاعرانه و تلویحی به نگرش‌های خشونت آمیز جامعه‌ی مرد سالار پیرامونش کرده و به تصحیح نگاه پر سوءتفاهم به عشق در چنین جامعه ای روی آورده است. عصیان پنهان و معصومانه‌ی او در خصوص عشق ممنوعه، با کنایه‌هایی شعری آمیخته شده و در این مسیر، ملاحظات اخلاقی رانیز رعایت کرده و به ورطه‌ی ابتذال و بی‌نجابتی و نفی ارزشهای اخلاقی نیفتاده است.

شعرهای "کژال ابراهیم خدر" سرشار از احساسات لطیف زنانه است. او مکاشفات ساده و در عین حال شاعرانه‌ی عمیقش را در قالب تصاویر و ترکیبات و رموز شعری نشان می‌دهد و با این کار، شعرش را از غلتیدن در دامن رمانتیکی مبتذل مصون نگه می‌دارد.

سه شعر از او ترجمه کرده‌ام. بخوانید:


مادر

دو کس را بسیاردوست دارم
مادرم
ومادرت را
چرا که مادرم مرا برای تو به دنیا آورد
و مادرت تو را برای من

نماز


کنار چشمه ای نماز می خواندم 
شیخی از کنارم گذشت و گفت :
چادر نمازت را سر کن دختر
بیچاره نمی دانست که من
جانماز روحم را گسترده‌ام و دارم ؛
نماز عشق می گذارم

بی عنوان

قدمهای پاییز
بر رخسار زمین می باریدند
در میان برگهای افتاده‌
خزان من و تو نیز
زمانی شروع شد
که درختان
برگ هایشان را رها کردند
ولب های من
بوسه های تو را
برگها بر سینه‌ی زمین افتادند
                  و
                         بوسه های من بر نگاه سحر آمیز تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:57  توسط مختار شکری پور  | 

شیرین. ک  

"شیرین . کاف" (شیرین کمال احمد) شاعر، نویسنده و و روزنامه نگار کرد عراقی است. او  سال 1975 از دانشگاه بغداد در رشته زبان و ادبیات کردی فارغ التحصیل شده  و حالا روزهای دهه پنجم زندگی اش را می گذراند.
کمال احمد   گفته که به مارکز ، آلنده ، یوسا ، هسه ، فالکنر و کوندرا علاقه ای وافر دارد . در و  دیوار اتاقش را نیز با عکس های نویسندگان مشهور آذین بسته است: هسه ، مارکز ، کوندرا و...
به هر دو زبان(کردی و عربی)  تسلط دارد و چندین جلد کتاب به این زبان نوشته و انتشار داده است  . گرچه از داستان نویسی و  ترجمه شروع کرده ولی اغلب اوقات خود را به کار نقد ادبی می گذراند. "شیرین" منتقدی ادبی در روزنامه مشهور کردستان نوی ( نو ) است  که در ۶۰۰۰ نسخه هر روز منتشر می شود  و به خاطر عصیان یا شیفتگی اش شعر نیز می گوید. در هیچ فستیوال و کنگره و مراسمی شرکت نمی کند . به نقد کارهایش پاسخ نمی گوید  و  تاکید می کند که "کارم ادبیات است و بس!"
شیرین . ک در حال حاضر در دانشگاه سلیمانیه زبان و ادبیات کردی تدریس می کند.

برف هم بارید و...

 

شعر از  شیرین . ک
ترجمه از مختار شکری پور

برف هم بارید و
تو اینجا نبودی
برف ,  در کوره راه

در جستجوی قدم های شتابان تو بود 
آن گاه که  سوی نخستین میعادگاه مان می رفتی

و در آنجا دانه دانه می جست
همه ی کلاههای چرمی و
شانه های برف گرفته را
اما تو نبودی


برف هم بارید و
تو اینجا نبودی
برف دانه دانه خود را به پنجره ها می کوبید ومی گریخت :
از بخار چای گرم و
دود سیگارهای گیرانده
انگار که می گفت :
چرا هیچ کدام نیستند !؟


برف  بارید و بارید و  بارید
چون نمی دانست
که من وتو دیگر
نه  چای می نوشیم  و
نه  سیگار می کشیم
برف باور نمی کرد ؛
که دیگر به میعادگاه نمی رویم
نه ,نمی داند وباور نیز نمی کند ؛
که حال من وتو

شعر برای کسی دیگر می نویسیم
به همین خاطر است که برف
می بارد و می بارد ومی بارد و
در قفای خویش به جا می گذارد ؛
تابلویی سپید و خاموش 
از موسیقی من و تو

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 14:43  توسط مختار شکری پور  | 

                                                                      



جان کندن سیاحی

        
                                                                       شعر از  انور قادرمحمد
                                                                               ترجمه از  مختار شکری پور 

    

 

غمگین شبی 
همچون مه ِ چشمانت                                                                                
ستاره ها سوسو در درون مرگ می درخشیدند
همچون نگاههای کال تو

 دورها آوایی می آمد
از میان ابر خاموشی و
آتشی بلند  رو به خاموشی بود

باد
برگهای سیاه درختان را هو می کرد و
                                              
غبار گورستان را
بر درونی زخمی می ریخت

افق چرکین نیز با دست پلیدش
چنگ به گونه ی ماه می کشید و
      
سیروان *
            
سفر بی مقصدش را می رفت                        

و با خود می برد:
برگهای افتاده
           
جسدهای مرده
                              
و نسیم صبح را

به سوی:
            
بیابان
                     
گم شدن
                                 
و نیستی


سیروان می رفت و می برد
                    
و   دل سبزش را می شست
                                       با باد شوم آوارگی و آتش


از دورها آوایی می آید
شاید سوز گریه ی شمشالی ست
                     
و یا فریاد زخمی غرق شده

                         که همراز آهی ست
                                                
از برای نرگسی

عشق نیز بر سر راهم می آید و
                               
با ترانه ای غمگینش روشن می کند؛

                                   یاد و حسرت را

           که چون  خاکستر های  تنوری  می سوزند وبه دل می گویند:


"پیش از این
  
کوره راه زخم هایم
        
نقشه ی پرچم سرزمین خون بی زمستان بود
                                         
و
                            
چشم محبوبم گریان نبود

پیش از این
          اخگر چشم هایم نمناک بود و
                          گیسوان یارم را شانه می کردم

 با خورشید

           پیش از این
              
 خار غمم را درو می کردم
                                            
با داس آتش

و غرش تفنگم
 له له گرمی به آسمان دور می برد"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:22  توسط مختار شکری پور  | 

                                                                                          شعر از شیرکو بی‌کس

                                                                                          ترجمه از مختار شکری‌پور

                                                                                     مرگ ماه

 

 

                                                     مرگ ماه

دیشب

           ماه به دریاچه ی دوکان* افتاد

                                   اما کسی خبر نشد

عشقی سبز غرق شد

                         آوازی سپیدمرد

                                   اما کسی خبر نشد

 

 

دیشب

             ماه روی سرزمینم افتاد

                                 اما سرزمینم بیدار نشد

خبری از تاریخ هم نبود

                                 اما کسی خبر نشد

 

 

دیشب

            ماه به دریاچه ی دوکان افتاد

              دردل پاییزی

                          کلمه کلمه

                                     برگ برگ

                         درخت شعر قد  برافراشت

 

 

دیشب

            مرد سبیلوی ریش حنایی را

                      درروزنه‌ای

                                  میان سکوت نمناک جنگلی دیدم

                       خم که شد

              دستکشی از تاریکی ساخت

                                    نقاب فتوا بر سر کشید

                                  و مهتاب را سر برید

 

 

دیشب

         هاله ای از غمم

                      گیج خورد و جیغ زد

                                          در میان خون

شیشه‌بند صاعقه‌ای نیز فرو ریخت

                         و ستاره‌های خاموش

                                               باریدن گرفتند

                                اما کسی خبر نشد

 

 

دیشب

              ماه بر زمین افتاد

                          پرتوش از هم پاشید

                   و رود درخشان شد

                 همچون تابوتی نقره‌ای

هر چه رویای در هم شکسته بود

                                     بر آب افتاد

نفس، مه

            و اشک،

                        ماهی کوچکی شد

           گناه نیز خزه‌ی رود

            و آب

                       ناله‌ای آشفته

 

دیشب

             آب زنی ستم دیده‌ بود

                از مملکت چاقو

دیشب

             آب دختر عشیره‌ای ایل کینه بود

در سراشیبی می‌خزید

                          - همچون زرد ماری -

                                             و گیسوی موج‌هایش را می‌کند

 

 

دیشب

         آب

               گاهی سری به بیرون می‌کشید

                                 و جسد‌های عشق پاره‌پاره و تکه‌تکه را

                                 به مرده‌شویخانه‌ی قدیمی شهر می‌رساند

 

 

روزگاری نیز

                 در سرزمین مردسالاران

                                          سرزمین سبیل،

                                                     قانون،‌

                                                     دستار

                                                     و افسانه

                         نه اثری از مرد بود

                                                    نه از قانون

                      از عدل و داد نیز خبری نبود

                                  اما کسی خبر نشد

 

 

بارها چراغ پستان آهوان را شکستند

                                 و تابوتی از دار اعدام ساختند

                                         از برای مصلوبی

 

 

هر شب

                 غلامان بهشتی

                                    سیراب می‌شوند

                                        از خونابه‌ی زخم شعری ماده از من

 گاهی نیز

                 شمشیری نورانی می‌جهد

                                               و شیرین‌ام را از آستانه‌ی در می‌رباید

 

 

دیشب

                ماه به دریاچه‌ی دوکان افتاد

                           آب شور شد

                      عشقی سبز غرق شد

                         آوازی سپید مرد

                                                و قلب شعری نارنجی از من

                                                                                  ایستاد

                                                                                         اما کسی خبر نشد

 

 

* دوکان نام دریاچه‌ای در کردستان عراق است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:5  توسط مختار شکری پور  | 

"فرهاد پیربال" شاعر، نویسنده و پژوهشگر کرد، در سال 1961 در شهر "هولیر" (اربیل) کردستان عراق متولد شد. کودکی و نوجوانی‌اش را درهمان شهر گذراند و بعدها به سلیمانیه رفت تا در دانشگاه آنجا زبان و ادبیات کردی تحصیل کند. پیربال به خاطر مبارزاتش با حکومت صدام ابتدا به ایران پناهنده شد و سپس زندگی در تبعید را در کشورهای سوریه، دانمارک، ایتالیا، آلمان و فرانسه سپری کرد. در دانشگاه سوربن فرانسه دکتری تاریخ و ادبیات معاصر کردی را گرفت.
او آثار بسیار ارزنده‌ای در شعر، داستان، رمان، نمایشنامه و پژوهش‌های ادبی و تاریخی مربوط به کردها خلق کرده است. مجموعه شعرهای exile (تبعید)، "سیاهی‌های درون سپید و سپیدی‌های درون سیاه" و "برای رودان پسرم" از جمله آثار شعری او هستند.
رمان‌های "سروان تحسین و چیزهای دیگر"، "سانتیا کودی کومپوستلا" و "یک مرد کلاه سیاه پالتو آبی"، و مجموعه‌ داستان‌هایی چون "سیب‌زمینی خورها" و نیز نمایشنامه‌های متعدد و بیست کتاب پژوهشی،‌ از جمله آثار قلمی وی‌ هستند.
پیربال به کار روزنامه‌نگاری و ترجمه نیز اشتغال داشته و گزیده‌ای از اشعار "رمبو"،‌ "بودلر" و شاعران معاصر فرانسوی را همراه با نمایشنامه‌هایی از "استریندبرگ" و "آرتور.ی. آداموف" و همچنین آثار نویسندگان سوررئالیست فرانسوی، به کردی ترجمه کرده است. او هم اکنون در هولیر زندگی می‌کند و در دانشگاه‌های سلیمانیه و زادگاهش سمت استادی دارد. سردبیری مجله "ویران" و مدیریت یک مرکز فرهنگی مستقل به نام "خانه شرف‌خان بطلیسی" نیز از مشاغل دیگر او برای بازسازی فرهنگ مردمان کرد است.
فرهاد پیربال در شعرش به روایتی نوستالژیک از معشوقی از دست رفته پرداخته و آن طور که در شعرهایش نمایان است، این معشوق نامزدش بوده که گویا بعد از مهاجرت پیربال دست به خودکشی به شیوه تلخ خودسوزی زده است.
زندگی وی در تبعید منجر به تالیف و خلق آثاری شده است که مشکلات و معضلات کردها و ستم‌هایی را که بر این قوم رفته، باز می‌تابانند. پیربال در آثارش دست به ابتکارات فرمی و زبانی خاص و غیرمتعارفی نیز زده و به امضای خاصی رسیده است که آثار او را منحصر به فرد جلوه می‌دهد.
باید بگویم – هر چند که پیش از این هم  اشاره کرده‌ام – من نیز علاوه بر ترجمه داستان بلند "رییس رمضان‌ها" که پیربال به من هدیه کرده بود، برگردانی از گزیده‌ي اشعار او را برای چاپ در کتاب "پیشگامان شعر معاصر کرد" آماده کرده‌ام که در این جا نمونه‌هایی از آن را برایتان می‌گذارم.
پیش از خواندن بد نیست به این نکته اشاره کنم که پیربال در شاعری از شاعران معاصر ایرانی مانند فروغ فرخزاد و نیما یوشیج متاثر بوده و این مولفه در بعضی از آثار او به وضوح نمایان است.
 

آه معشوقه‌ی من

غروب‌ها

شعر از فرهاد پیربال
       
ترجمه از مختار شکری پور

به یادم باش
در غروب‌ گاراژها
در آن هنگام که خورشید
                              پیراهنی نیمه تاریک به تن خیابان‌ها می‌کند

دوست دارم در آن دم
شاهد رخسار خسته و بیچاره‌ی سربازانی باشم
که غم و غبار بر سرشان نشسته
و آشفته و دردمند
از سنگرهای دور جنگ
                   
         باز می‌گردند  

****

به یادم باش
در غروب خیابان‌ها
در آن هنگام که خورشید پیراهن عزا
                                            بر تن چهارراه ها می‌کند

دوست دارم در آن دم
                همراه با خانه به دوش تنهایی
                       خودم را به هیاهوی پر کیف و حال باری* بسپارم

***

به یادم باش
               در غروب پارک‌ها
                        در آن هنگام که خورشید
 پیراهنی از بنفشه
                   به تن درختان می‌کند

دوست دارم در آن دم
                           - همچون ابری خسته از سفر-
دست در گردن تنهایی بیندازم
                       و با نعره‌ای زبونانه
بگریم و بگویم:

                   " آه
                         معشوقه‌ی من"

* منظور  بار ِ کافه‌هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:13  توسط مختار شکری پور  | 

چشمهایت

ترجمه از مختار شکری‌پور

                                                                                             

                                       چشم‌هایت

 

از کنار شبی گذشتم

صدایم کرد

و مرا پیش خودش نگه داشت

بعد از آن

دردی گویا شدم

 

از کنار رودی گذشتم

صدایم کرد

و مرا در برگرفت

بعد از آن

مه دامن او شدم

 

از کنار کوهی گذشتم

صدایم کرد

دست‌ام را گرفت

و به قله‌اش برد

بعد از آن

سایه‌ بوته‌هایش شدم

اما

از کنار چشم‌های آبی تو که گذشتم

مسحور جادوی شان شدم

به آن‌ها عادت کردم

از آن روز به بعد

در چشمهایت فرورفتم

و

در گرداب‌شان گیج می‌خورم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:22  توسط مختار شکری پور  | 


به همسر عزیزم صفورا، یگانه شعر زندگی‌ام، که آمدنش تولدم بود

                      انار و برف

 

فرشته‌ی آسمان رویاهایم بودی
باریدی بر من
با دانه‌های سپید برف

***
معشوقه ازلی درون سرگردانم بودی
 و چشمانت حک شده بود
بر دیواره‌های روح عریانم

***
رد پایت را در هزار ترانه و شعر جستم
اما به ناگاه
حلول کردی بر من
در سپیدی دی ماه

***
صدای قدم‌هایت
تیک تاک اسرافیلی زمان بود
که در غروبی دلتنگ
گستره‌ی قلب خاموشم را لرزاند

***
سرانگشتان بلورین‌ات را
بر تن بی‌جانم کشیدی
ومن بیدار شدم
از کابوس تردید و دلهره
این چنین بود که زمستان
فصل شکفتن عشق‌مان شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 16:2  توسط مختار شکری پور  | 

 

شعر از "شیرکو بی که س" شاعر کُرد

ترجمه از مختار شکری پور

 

شیرکو بی‌کس را می‌توان پیشانی شعر معاصر کرد تلقی کرد. وطن،‌ زن، آوارگی، جنگ، طبیعت و عشق مضامین عمده شعرهای او هستند. او پایه گذار شعر- رمان در شعر کرد است. منظومه بلند "دره پروانه" و "صلیب، مار و خاطرات شاعر" از کتاب‌های او هستند. اخیرا هم مجموعه‌ای از شعرهای او توسط سیدعلی صالحی با عنوان "سلیمانیه و سپیده دم جهان" به فارسی بازسرایی شده است.

ترجمه‌هایم از  شعرهای بی‌کس را در کنار ترجمه شعر شاعران دیگر کرد در یک مجموعه که وصفش را پیش از این کرده‌ام، برای چاپ به انتشارات مروارید خواهم داد. نظری اگر درباره ترجمه‌ها و میزان رسایی و نارسایی‌شان دارید همین‌جا برایم بنویسید یا به آدرس ای‌میلم (jou_msh49@yahoo.com) بفرستید.

 

 

شعر ویران آباد

 

 

واژه را نشاندیم

تا در دشت‌ها بروید

همراه باد کردیم او را

تا به پرواز درآید

در آسمان حقیقت

و شعر را ناقوس سنگ کردیم

تا قیامی نو به راه افتد

در کوه‌ها

اما دریغا و دریغا

که دشت‌هایمان سوخته‌اند

چونان برگ‌های کاغذی

آسمان را نیز در قفس کرده‌ایم

و کوه‌ها را ترور

از این گونه است که شعر

زغالی شعله‌ور شده است

در سرزمینی ویران

 ویرانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 16:48  توسط مختار شکری پور  | 

 

شعر از شیرکو بی‌کس

ترجمه از مختار شکری پور

 

                           بید بعد از مستی

 

                                                            ملاقات شبانه

 

بعد از هر دیدارم با باده

کنار خواب بید مجنونی می‌ایستم

می‌رسد به کنارم

کشتی سرخوش "رمبو"*

و می‌برد مرا

در رودی مست

سرم،‌ تکه ابری می‌شود
سرگردان

 شعرم،
پر از باران

دست‌هایم،
پرنده‌ای

و تنم جنگلی

***

بعد از هر دیدارم با باده

 در گذرگاه باد می‌رویم و می‌رویم

تا فراسوی خندق زندگی

پس آنگاه

سری به مرگ می‌زنیم

و یک چند سوالی می‌پرسیم

از خدا

چند رازی نیز می دزدیم

و غم‌هایی به جای می‌گذاریم

و دوباره

سر راه باد می‌ایستیم

***

بامدادان که بیدار می‌شوم

در اتاق بیمارم بر جای مانده است

یک بطری خالی و

پیاله‌ای بی حوصله

و کمی پوسته‌ی خیال

با قصیده‌ای ناتمام

 

* منظور "آرتور رمبو" شاعر فرانسوی است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 15:10  توسط مختار شکری پور  |